تبليغاتX
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

یک عاشقانه ی آرام…


وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت همه چیز را ویران می کند. از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه ی جوشان را.
مشکل من این است، این شده است، که مدتهاست می بینم که از عشق، بسیاربیش از آن مقدار ناچیزی که به راستی، در جهان مهر از یاد برده ی ما مانده است، سخن می گویند و بیشترآنها می گویند که اصلا" اهل ولایت عشق نیستند.
عاشق، کم است، سخن عاشقانه، فراوان.
…خلوص، حالیا قصه ای است فرسوده، و عشق را تنها، شاید، طبیبانی هرزه در دکان هایشان، به شنیع ترین شکل ممکن، تجربه کنند.
من و تو، زمانی به کشف عشق رسیدیم که کودکان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند، با چشمانی مملوء ازصداقت صوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا" تقلید می کنند. عزیز من! غم عشق را…باور نمی کنی؟
در روزگار ما کسانی را می بینی که مغموم، پریشان، زلف آشفته، خوی کرده، بیکاره، سر در گریبان، با چشمانی خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها، بی آنکه عطرعشق را، یک بار، از دور هم استشمام کرده باشند.
…نامه های عاشقانه پرشور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است، چرا که عشق را محک نمی توان زد و هیچ معیاری در کار نیست.
عشق انگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه، به آواز، و به نامه و به اشک و به شعر و در بسته بندی های کاملا" متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، درهر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق هدیه کرد، وهمین عشق را تحقیر کرده است…
خوفناک است…! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است…
دیگر سخن گفتن عاشقانه، دلیل عشق نیست، آواز عاشفانه خواندن، دلیل عاشق بودن.
در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را، کسانی، کاملا" حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند، اما قلب هایشان تهی از عشق است، من وامانده ام که…

نادر ابراهیمی

 

نوشته شده توسط عبداله محمدی در 15:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

حکایت کف بین پیر


یه روزی یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت
قسمت و هر چی گفته بود ، فکر و خیالمو گرفت

مسن بود و یه کم سیاه ، مهربون و خمیده پشت
چه بوی اسپندی می داد ، چشاش نجیب بود و درشت

بهم نگاهی کرد و گفت ، فالتو می خوای بگیرم ؟
گفتم بگیر ، بعدم بگو ، بگو چه وقتی می میرم ؟

گفت دخترم کف می بینم ، قهوه و فنجون ندارم
نه بلدم ، نه دوست دارم اداشونو در بیارم

گفتم بگو ، اینم دسام ، از روی چپ میگی یا راست ؟
خندید و گفت فرق نداره ، هر دستی که میل شماست!

تو زندگیت سختی دیدی ، فالت چرا پر از غمه ؟
غم توی اسمت می بینم ، دُرست میگم نه ، مریمه ؟

یکی رو دوس داشتی که رفت ، مردا همه عین همند
خوبم توشون پیدا میشه ، اما خوبا خیلی کمند

بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت
خیال داری سفر بری ، خیره الهی سفرت

یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده
زیاد بهش تکیه نکن ، دوسِت داره ولی بده

دشمن چه قدر زیاد داری ، راستی مگه چه کاره ای ؟
فکر نکنم دارا باشی ، نمی بینم ستاره ای

دو سه تا لکه می بینم ، دلت شکسته از کسی
یکی ته ِ قلبته که ، می خوای بهش زود برسی

خدا رو از یاد نبری ، آیندَتم پاکه و نیک
دو سه تا سد تو راهته ، دو تا بزرگ ، یکی کوچیک

یکی تو قوم و خویشتون یه کم مریضه ، مگه نه ؟
همونی که اسیرشی ؟ واست عزیزه مگه نه ؟

نگامو چیدم از نگاش ، با کلی غصه خندیدم
اصلن چی گفت و از کی گفت ، فالم چی بود ، نفهمیدم

آدمای فالای من ، مثل خودش غریب بودن
یعنی که خطای دَسَم ، اینقدر کج و عجیب بودن ؟!

خیلی خجالت کشیدم ، غم از نگاش چکه می کرد
گفتم چرا فال می گیری تو این هوای خیلی سرد

چیه ، فالت دُرست نبود می خوای که مزدمو ندی
نه هر چی گفتی راست بودش ، تو راه حلم بلدی ؟

بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش ترکید
گفت دخترم باور نکن ، هیچکسی فردا رو ندید

من یه غریبم و اسیر ، تو شهرتون در به درم
دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

منم یه بندم مث تو ، تقدیرامون دست خداست
من کی باشم که بتونم ، بگم تو طالعت کجاست

گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه
اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کس دیگه

دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید
بازم همون کف بینی ها ، دوباره بغضش ترکید

دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره
از زمین و از آسمون ، غریب و کولی می باره

از همه چی که بگذریم ، تمامشم دروغ نبود
شاید به خاطر همین ، سرش زیاد شلوغ نبود

سر اونا که راس میگن ، همیشه خیلی خلوته
چه توی فال ، چه زندگی ، دنیا پر از خیانته

کف بین ِ پیر هر چی که گفت ، دلم یه گوشه ای نوشت
تا ببینه حق با اونه یا بازیهای سرنوشت

همه شبیه هم شدیم ، فالامونم عین ِ همه
اما فقط اون از کجا ، دونست که اسمم مریمه ؟!

این که تموم شد و گذشت اما عجب کف بینی بود
ته دلش زلالتر از پیش گویی های چینی بود

دستام براش فرقی نداشت ، اون با دلش فالمو گفت
از بعضی حرفا بگذریم ، دروغ چرا ، راستشو گفت

دل و ببین که همه جا یه جور به دردت می خوره
یکی باهاش فال می گیره ، یکی پولاشو می شمره

خلاصه که دلای پاک ، قسمت هر کس نمی شه
دلای روشن و زلال مال غریباست همیشه

اینم یه قصه ی عجیب ، فالی که چیزی نمی خواست
کف بینی با یه قلب صاف ، نه دست چپ ، نه دست راست

مریم حیدرزاده
نوشته شده توسط عبداله محمدی در 22:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

دوست تو "خدا"

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من
حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز
در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند
دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی. زمانی که
پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی،
فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و
با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی. من با صبر و
شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آن قدر مشغول بودی که
هیچ چیز به من نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من
حرف می زنند، اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که
تو سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای
زیادی برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کرده و
وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.
من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با
من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای. بعد از گفتن شب
بخیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست، شاید
نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم.
من بیش از آن که تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم
که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.
چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!
بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط
برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امید که امروز مقداری از وقتت را
به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشی.
دوست تو "خدا"

نوشته شده توسط عبداله محمدی در 15:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم فروردین 1388

نخست وزیر خیابان

به نقل از سایت نسیم (نسل سومی های یاریگر میر حسین)

درست یادم نیست چه ماهی بود و یا چه سالی٬در آن روزها در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی داشتم که در آن قلم می زدم. یعنی هنوز فرصت قلم زدن در روزنامه ها برای من باقی بود و آنرا نگفته در محاق نبرده بودند. از خیابان فرهنگ پیاده داشتم می رفتم سرکار. بیشتر وقتها اگر چون این روزها بیمار نباشم از خانه به سر کار پیاده می روم و برمی گردم. کمی بالاتر از چهارراه سپه٬میر حسین موسوی را دیدم که تنها و سر به زیر داشت قدم می زد. گمانم داشت به فرهنگستان هنر می رفت. حس عجیبی داشتم.نمی خواستم به طرفش بروم و آن تنهایی خاص را به هم بزنم. پریدم در ماشین و از پشت شیشه نگاهش کردم و با خودم گفتم٬یعنی با خود بلند گفتم: “نخست وزیر در خیابان”! سرنشینان خودرو صدایم را شنیدند و بر گشتند نگاهش کردند. خانمی گفت: آدم باید مرد باشد که در اوج قدرت کنار برود و مثل همه ما تنها در پیاده رو قدم بزند.

همان روز حسم را از تنهایی او و عظمتی که این تنهایی داشت در روزنامه اعتماد قلمی کردم. بعد ها کسی از من پرسید آیا موسوی تماس گرفت و تشکری کرد. جوابی ناخودآگاه به او دادم که مرا از درون شکست چرا که نسبت به چاپ آن یادداشت به تردیدم کشید٬ گفتم شاید از اینکه از تنهایی اش و از قدم زدن در پیاده رویش نوشتم تلخ باشد. شاید نمی خواست هیچکس بداند. سال پنجاه و هفت یکی از ارزشهایی که در جامعه جوانه داد ولی قد نکشید ساده زیستی بود. قرار بود مقامات مثل مردم باشند٬ درست مثل خود آنها. هیچ چیز نتواند آنها را از دیگران متمایزکند. در آن روز اتاق های مدیران چه مبلمان ساده ای داشت. هیچ کس به روزنامه نگاران هدایای گرانبها تعارف نمی کرد و مردم را پشت در و در برابر تکبر منشی ها٬ نگاه نمی داشت ولی آنها را جدی می گرفت و کارشان را راه می انداخت. همه یک اندازه ارزش داشتند٬ یعنی قرار بود تمرین کنیم داشته باشند.

یادم می آید روزی در موزه هنرهای معاصر نمایشگاهی برپا بود.بعنوان خبرنگار از او سوالی پرسیدم. داشت جواب می داد که کسی صدایش کرد و او فراموش کرد دارد با یک خبرنگار جوان - آنروزها را می گویم -مصاحبه می کند.به سراغش با شتاب رفتم و به یادش آوردم.در عذرخواهی اش حجب شرقی را یافتم که سالهاست آنرا در هیجکس نمی یابم.در آن روزها همه اینگونه بودند.محمد خاتمی هم این چنین بود و امروز هم اگر پدر سالارهای کوچولوی مدرن بگذارند این چنین هست.در باره این پدرسالارها خواهم نوشت بی پرده و با سند٬می گذارم برای بعد.بعنوان روزنامه نگار مستقل که دارد کارمندی می کند آنهم با حقوقی نصف خط فقر از نظر فردی مهم نیست چه کسی رئیس جمهور می شود چون من نه در پی مقامی هستم و نه کسی آنرا می دهد…در آستانه بازنشسته شدن ایستاده ام و برای نوشتن همین وبلاگ برایم کافیست.هیچ چیز دیگر نمی خواهم.می پندارم باید کسانی باشند بنویسند تا هیچ چیز فراموش نشود.

اما آمدن موسوی مرا به یاد سالهایی می اندازد که انسان بماهو انسان ارزش داشت٬ثروت و خانه های اشرافی و ماشین های مدرن موجب فخر نبود.کسی خود را بالاتر از آن دیگری نمی دانست.شاید بگوئید آن رویا ها قابل تحقق نیست و به این دلیل به سادگی از دست رفتند٬اما بسیاری را می شناسم که هنوز ارزش آن رویاها را باز می شناسند و حالشان از جامعه پول زده٬سودازده که در آن ٬دلالان حرامی و آقازاده ها و خاله زاده ها به ثروت های باد آورده با رانت طلبی پر شتاب همه ارزش ها را بی ارزش می کنند به هم می خورد.اگر جهان تغییر کرده همین است که داریم دردور و برمان می بینیم٬در نظام سرمایه داری منحط٬در شکاف عظیم طبقاتی٬در فقر و خودسوزی٬در بن بستهایی که اکثریت جامعه گرفتار آنند وچه کنم که سرنوشت همه شده است.دلم می خواهد پایبند همان رویاها بمانم که واقعیت سخت را آسان می کند.می دانم روزی جهان شبیه این رویا خواهد شد٬اگر انسان بخواهد.

اگر آزادی این است که عده ای به اسم آزادی همه چیز داشته باشند و اکثریت جامعه در تنگدستی و فقر باقی بمانند این آزادی نیست٬عین توحش است.برای آزاد بودن باید حداقلی از معاش را داشت.نباید مدیران این اجازه را داشته باشند با کابوس تعدیل- همان اخراج-حقوقهای میلیونی بگیرند و با راننده و ماشین اداره فرزندان خود را به کلاس انگلیسی بفرستند و دیگران در ازدحام مترو خفه شوند.من آزادی را در کنار عدالت می خواهم٬هر چند که اگر قرار به انتخاب باشد آزادی را بر می گزینم چرا که در خفقان عدالت در همان گام اول قربانی می شود.ولی آزادی را نه برای عده خاص بلکه برای همگان می خواهم.هر کس که بدنیا می آید باید سهمی از آنرا داشته باشد.تنگدستی نباید زندان کسی باشد.

آنهایی که از آمدن میر حسین موسوی بر آشفته شده اند دلشان برای سفرهای مداوم به آن سوی آبها و رانت های باد آورده تنگ شده است.آنها بخاطر مردم قلم نمی زنند.آنها نه برای خاتمی می جنگند و نه برای کروبی٬اصلا برای کسی نمی جنگند جز برای منافع فوری شان.اگر موسوی هم بیاید از میان کسانی که همیشه مدیر بوده اند کابینه خود را خواهد چید و نه از یک جناح که از همه جناح ها و سهم ما مثل همیشه هیچ خواهد بود.روزی که خاتمی در دوم خرداد برنده شد و من بعنوان کسی که هزینه گفت و گو با او و یارانش را پرداختم و از خاطرات آن روزها بسیار خواهم نوشت از بسیاری شادباش شنیدم.همان روزها بود که نوشتم و گفتم خاتمی در قدرت باید نقد شود و باید با او منتقدانه بر خورد کرد تا فراموش نکند چه گفته است و این چنین کردم و بخاطر همین نقد از ایران اخراج شدم.موسوی در قدرت باید نقد شود و هزینه این نقد هم از هم اکنون روشن است.

بسیاری از طرفداران خاتمی این استدلال را بر زبان می آورند:”موسوی رای ندارد”.در حوالی دوم خرداد بسیار به ستاد خاتمی رفت و آمد داشتم٬حتی یک نفر را در آن ستاد نیافتم که معتقد باشد خاتمی رای خواهد آورد و رئیس جمهور می شود.درست همانهایی که امروز از رای نیاوردن موسوی چماق می سازند٬حتی خاتمی خود در لابلای مصاحبه از من خواست ضبط را خاموش کنم-در آن مصاحبه در کنارم جمشید برزگر نشسته بود که اکنون دور از وطن در بی بی سی کار می کند و بعنوان کارشناس طرف مصاحبه قرار می گیرد- تا به ما بگوید می داند رئیس جمهور نخواهد شد٬تنها آمده است حرفش را بزند و با رایی که می آورد فضایی برای تنفس مردم فراهم آورد.در همان چهار سال پیش چه کسی فکر می کرد در حضور هاشمی٬کروبی ٬معین و…احمدی نژاد رئیس جمهوری شود.چرا تجارب تاریخی را نادیده می گیریم و لااقل با اما و اگر سخن نمی گوئیم.داوری های مطلق زده خطرناک است٬بسیارخطرناک.بیماری مهلکی که بجای شواهد تجربی از منیت خوراک می گیرد.

از میان خاتمی٬موسوی و کروبی هر کس رئیس جمهوری شود به نفع اصلاح طلبان است ولی برای من پیش از نتیجه انتخابات٬آمدن موسوی معنای خاص دارد٬یعنی مواجهه دوباره با رویای فراموش شده٬باز شناساندن اصل از بدل٬فرصتی برای تعریف واقعی و نه کاریکاتور گونه از ارزشها و سخن گفتن از تهیدستان که برای یافتن کار٬پول هزینه درمانشان و حتی مخارج ساده زندگی سرگردانند٬اگرسکوت بیست ساله موسوی در جهت حفاظت از این فراموش شده ها باشد هزار بار شرف دارد بر هیاهیوهای رانت طلبانه و پوچ٬دهه شصت دهه رویایی نبود.بسیار چیزها نداشت. اما دهه ای بود که کارگری چون من می توانست ازچاپخانه به تحریریه برود و نخست وزیر را مواخذه کند. اما امروز در روابط بین فرودستان و فرادستان سدی قرارگرفته است که نه با ارزشهای سنتی چون مرام و مردانگی همخوانی دارد ونه با ارزشهای مدرن که انسان بماهو انسان دارای حق است.

 

نوشته شده توسط عبداله محمدی در 16:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم فروردین 1388

بی بهانه...


درعصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن
مرا مي يابي

نوشته شده توسط عبداله محمدی در 20:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

درباره ی میر حسین

درباره ی مهدس میر حسین موسوی؛

میرحسین موسوی (زاده ۱۳۲۰ در خامنه) سیاستمدار ایرانی، از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران بوده است. وی آخرین نخست وزیر ایران است که پس از رحلت آیت‌الله امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی، با تغییر قانون اساسی و حذف پست نخست‌وزیری، از فعالیت های اجرایی کناره گرفت و عمده فعالیت خود را در فرهنگستان هنر متمرکز کرد و در حال حاضر رئیس فرهنگستان هنر میباشد.

  

تحصیلات؛
کارشناسی ارشد معماری و شهرسازی دانشگاه ملی سابق (شهید بهشتی)؛ تاریخ اخذ ۱۳۴۸
مطالعه معماری سنتی / تخصص هنری: اصول اربعه معماری سنتی، طرح مساجد

عضویت‌ در نهادهای حکومتی؛
عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و مجمع تشخیص مصلحت نظام. اعضای این دو نهاد حکومتی را رهبر نظام جمهوری اسلامی انتخاب میکند.

فعالیت‌های علمی و هنری؛
- شرکت در یازده نمایشگاه نقاشی انفرادی و جمعی: برای مثال، در تالار قندریز موزه هنرهای معاصر، نگارخانه نیاوران و …
- طراحی صحن جدید امام خمینی در حرم حضرت فاطمه معصومه(س) در قم.
- طراحی برای دانشگاه شاهد
- طراحی گلستان شهدای اصفهان
- طراحی بنای یادبود شهید خرازی
- طراحی مجموعه فرهنگی - تجاری بین الحرمین در شیراز
- طراحی مسجد سلمان فارسی برای نهاد ریاست جمهوری
- طراحی مرکز مطالعات استراتژیک
- طراحی مجموعه? کانون توحید، تهران
- طراحی سازمان مرکزی آب و فاضلاب
- طراحی بنای یادبود شهدای هفتم تیر

 آشنایی‌ با زبان‌ها: انگلیسی و عربی و ترکی آذربایجانی

سوابق شغلی؛

  • مدرس دانشگاه ملی (شهید بهشتی) سال ۱۳۵۳ - ۱۳۵۴
  • استادیار دانشگاه ملی (شهید بهشتی) سال ۱۳۵۴ - ۱۳۵۶
  • عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی از سال ۱۳۵۷ - ۱۳۶۰
  • رئیس دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی۱۳۵۸
  • دبیر و مدیر مسؤول روزنامه جمهوری اسلامی
  • وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران
  • نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران از سال ۱۳۶۰ - ۱۳۶۸
  • مشاور سیاسی رئیس جمهور
  • عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام از سال ۱۳۶۸
  • استادیار علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس ۱۳۶۸ - ۱۳۷۶
  • مشاور عالی رییس جمهور از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴
  • رئیس فرهنگستان هنر ایران از سال ۱۳۷۸ تاکنون

    میرحسین موسوی از گزینه های مطرح اصلاح طلبان برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری دهم می باشد. خود وی اعلام حضور در انتخابات نکرده، در عین حال آنرا رد نکرده است. گروههای مختلف اصلاح طلبان حمایت خود از وی را اعلام داشته و سعی در راضی کردن وی دارند.

  • کابینه‌ی اول میر حسین موسوی - سالهای ۶۰-۶۴
    ردیف وزیر وزارت‌خانه ردیف وزیر وزارت‌خانه
    ۱ پرورش آموزش‌وپرورش ۱۲ نژادحسینیان راه
    ۲ نبوی پست ۱۳ محسن رفیقدوست سپاه
    ۳ ری شهری اطلاعات ۱۴ هاشمی صنایع
    ۴ نمازی دارایی ۱۵ نجفی علوم
    ۵ ولایتی امورخارجه ۱۶ معادیخواه ارشاد
    ۶ عسگراولادی بازرگانی ۱۷ توکلی کار  
    ۷ منافی بهداشت ۱۸ نیک روش کشور
    ۸ تشکیل نشده بود تعاون ۱۹ گنابادی مسکن
    ۹ سلامتی کشاورزی ۲۰ محمد غرضی نفت
    ۱۰ اصغری دادگستری ۲۱ غفوری فرد نیرو
    ۱۱ محمد سلیمی دفاع ۲۲ بهزاد نبوی وزیر مشاور در امور اجرایی

     

     

     

    کابینه دوم میر حسین موسوی - سالهای ۶۴-۶۸
    ردیف وزیر وزارت‌خانه ردیف وزیر وزارت‌خانه
    ۱ اکرمی آموزش‌وپرورش ۱۲ سعیدی کیا راه
    ۲ غرضی پست ۱۳ رفیقدوست سپاه
    ۳ ری شهری اطلاعات ۱۴ نبوی صنایع سنگین
    ۴ نمازی دارایی ۱۵ فرهادی آموزش عالی
    ۵ ولایتی امورخارجه ۱۶ خاتمی ارشاد
    ۶ عابدی جعفری بازرگانی ۱۷ سرحدی زاده کار  
    ۷ مرندی بهداشت ۱۸ نوری کشور
    ۸ تشکیل نشده بود تعاون ۱۹ کازرونی مسکن
    ۹ زالی کشاورزی ۲۰ آقازاده نفت
    ۱۰ حبیبی دادگستری ۲۱ بانکی نیرو
    ۱۱ جلالی دفاع ۲۲ نامدار زنگنه جهاد

     

  • انتخابات ریاست جمهوری دهم؛

    احتمال حضور وی موجب نگرانی حامیان دولت محمود احمدی نژاد شده است[نیازمند منبع].جمعیت توحید و تعاون که اعضای ان از نزدیکان موسوی و خاتمی هستند در آستانه انتخابات ششمین مجمع خود را برگزار کرده اند.[?] میر حسین موسوی را می توان از چهره های مبهم در بین نسل سوم انقلاب اسلامی ایران نامدید چرا که وی بیش از ۲ ده در سکوت کامل بوده و اندیشه های خود را منتشر نکرده است. از مهمترین نگرانی طرفداران میر حسین موسوی وجود ایده اقتصاد دولتی وی است . -انان که میر حسین موسوی را می شناسند وی را به عنوان پدر اقتصاد کوپنی در ایران می نامند سیستمی که با درامد ۷-۱۰ ملیارد دلاری ایران در دوران جنگ تحمیلی نجات دهنده شاخصه مصرف و توزیع برابر اقتصاد نامید با این حال احتمال حضور میر حسین موسوی بنا بر خبر منابع آگاه ۸۰ درصد است.

  • نوشته شده توسط عبداله محمدی در 13:47 |  لینک ثابت   •